نفس کشیدن سخت شده کوچک کردن دنیا فقط به یک چیز و یک هدف فکر کردن به یه نقطه مثل اینکه تو کلاس وقتی استاد داره درس می ده ذهنت پروازت بده به یه نقطه ی دور دیگه تو کلاس نیستی یکدفعه یه شُک بر می گردی دنیای کوچیک افکارت از بین می ره چشمات یک دفعه باز می شه به دنیای بزرگ بر می گردی یه شُک هدف بزرگ شکست هدف بزرگی که باعث می شه دنیای اطرافت رو نبینی دنیای اطرافت ، دنیای به اون بزرگی تبدیل می شه به یه هدف هر چی جلوتر می ری دنیای بزرگ اطرافت بیشتر کوچیک می شه اگه نرسی ! حرفش رو هم نزن دیگه یه صدای بلند و فریاد برات یه شُک نیست دیگه یه نفس عمیق حالت رو جا نمیاره دیگه به سختی می شه پا شد پس دنیا رو به خاطر رسیدن به یه هدف کوچیک نکنید یک هدف خوب باید باعث بشه شما دنیا رو با چشم بازتر ببینید نه اینکه دنیاتون رو ، دنیای بزرگتون رو در خودش خلاصه کنه اگه دنیا رو در یک هدف خلاصه کنید بهش وابسته می شید اگه نرسید دیگه نمی خواین به چیز دیگه ای برسین چون دنیایی بزرگتون رو از بین بردید برای رسیدن به هدفتون ، دیگه هیچ نیرویی وجود نداره که بهتون کمک کنه از این شعر خوشم اومده می دونم دقیقا نجمه زارع در چه وضعیتی این شعر رو نوشت عاقبت یک روز با طرز ِ عجیب و تازهای هیچ کس دیگر کنارم نیست چرا هست!!!؟؟؟... دراین سرزمین بی نام و نشان خدا، اثری از قطرات باران ندیده
ام... خیلی وقت است که تنهایی در اوج شلوغی در کنار قلب بی تابم موج می
زند... به راستی این چه تنهایی آزار دهنده ای است که تازگی به هرجا که می
روم سخن ازآن است وهمه از آن رنج می برند... همه مان ادعای عاشقی مان می شود
ودرعین عاشقی همواره احساس تلخ نا کامی وشکستن می کنیم... احساسی که در
افسانه های اصیل لیلی و مجنون، به چشم نمی خورد... همه مان ادعای عشق فرهاد
گونه به شیرین رویاهایمان داریم... فرهادی که شیرین خود را میان دربار کسی
دیگر می دید و می دانست که شیرینش در اختیار کسی دیگر است... واقعا خسته ام ازاینهمه اندوهی که درقلبم است ونایی برای
فریاد کشیدنشان ندارم... خسته ام از نباریدن قطره های رحمت خدایی که در این
نزدیکی است... روزهاست که دراین ناکجاآباد دلهایمان باران نباریده و فعلا
قصد بارش هم ندارد... انتهایی ندارد اینهمه اندوه وترس از نبودن کسانی که
تمام وجودمان هستند... درگیرم وغمزده... خیلی وقت است که شبانه روز رابه آسمان می
نگرم...دعا می کنم والتماس به خدای آسمان ها که بگذارد آسمان اینهمه بغض های
نهانش را وانهد وببارد وببارد وبباراند چشم هایی مانند چشم مرا، که برای
باریدن، منتظر تلنگری از جانب آسمان نیلی فام شبانگاه هستند... خسته ام از اینهمه روزهای تلخ مانده به آغاز... روزهایی که
امیدی به خوب بودنشان نیست... با اینکه شبها درخانه می مانم، چهره ام شبیه
شبگردهای دوره گردی شده است که انگار در کوچه پس کوچه های ماتم زده ی شهر، به
امید یافتن دستی مهربان، پرسه می زنند وانگار هر چه بیشتر می گردند کمتر می
یابند... یک عمر دنبال ردپایی ازعشق در شبهای تاریک وغمزده ی خزان نشسته می
گردند و در پایان عمر با نام کارتون خواب های آواره، درگوشه ای می افتند و جان می
دهند... شبیه کسانی شده ام که می توانند تاریخ مرگ خود را حدس بزنند... ازبس
که اندوه درد ناباوریها و دوریها در وجودم رخنه کرده است، دیگرهیچ چراغی به
فریاد درونم نمی رسد... وهیچ نوری اندوه درونم را روشنتر نمی سازد... با اینکه
می دانم قلبهای مهربانی که کنارم هستند، تمامی نوسانات درونم را حس می کنند
اما به هرجا که می روم و می شتابم، پراست از دل های شکسته ای که از دوری یک باران رنج می برند... همه جا این اندوه تنهایی بیداد می کند و از هیچکس هم کاری
برنمی آید بجز حرکت سخت چشم انتظاری... و این نشانه های عصر ارتباطات است که هر چه به قول امروزیها
وسایل ارتباطات جمعی پیشرفت می کنند، دلها هم به همان میزان، بیشتر شکسته می
شود... یا مشکل سرپیام های اینترنت وارتباطات اینترنتی است... یا سر دل های
تاریک ما که ذره ای بوی اطمینان رانچشیده اند و همه چیز مشکوک اند...یا
مشکل سر عاشقانه نبودن اس ام اس های دریافتی است یا سر دل های بی رحم ما که
طریقه ی عشق ورزیدن را به درستی، از یاد برده ایم... و یا سر... بگذریم... چیزی
که مهم است این است که دل های شکسته تعدادشان بیشتر ازدل های شاد است واین
یعنی فاجعه برای تمام ما... تمام کسانی که با اطمینان تمام از عاشقیمان
فریاد میزنیم... به خودمان برگردیم ونگاه کنیم به رفتارهایی که شاید نمی
فهمیم باعث شکستن قلبی می شود.... یک روز آنقدر گرم و گیراییم که معشوقمان
احساس می کند از داشتن ما در کمال خوشبختی است و براوج قله های افتخار ایستاده
است و یک روز دیگر... آنچنان سرد و بی تفاوت، که رخوت ورکود، تمام وجدان و شخصیت
معشوق را زیر سوال می برد... واین یعنی مصیبت بزرگ برای ما که از لیلی و مجنون
مثال می زنیم... هر لحظه بیشتر از اولین لحظه عاشق "عاشقانه دوست داشتنم ام" خداحافظ.... همین حالا... خداحافظ همین حالا،همین حالا كه من تنهام... خداحافظ به شرطی كه بدونی تر شده چشمام... باران سرسخت... باران پرازحس غرور... بارانی كه منوهمیشه مثلا دوست داشتی... بارانی كه ندونستی این رویای مرگ برای تو زنده بود... برای روزهای شاد وغمگینی كه تو رابطه ام با تو داشتم... اینجا جایگاه دردودل های گاه وبیگاه من بود... اما... من دل كندم ودل بریدم... ازهمه چیز... ازهمه كس... وازرویای مرگ واز... دیگراشكهایم را اینجا هم نمی ریزم واینجا هم نمی نویسم... اگر روزی از دیار رویای مرگ رد شدی واحساس من رو در اینجا دیدی واشك هامو حس كردی، برای آرامش روحم نیز كه شده كمی به رزهای خوب با هم بودنمان فكر كن... خداحافظ باران.... خداحافظ رویای مرگ صبور... خداحافظ صدرا.... خداحافظ تمام دوستانی كه روزها دردودل های مرا شنیدید ولی اشك هایم را ندیدید... خداحافظ همین حالا... همین حالا كه من تنهام... هجدهم دی ماه هزارو سیصدو نود saDra نمی دانم چه می گویم... زبانم بسته از درد است وغوغای درونم درد تنهایی... پراز عشق و پرازصبروشكیبایی... دلم تنگ است! تنگ باراش باران... تنگ دیدن یاران... دلم تنگ است ای باران... دلم تنگ است... تنگ یك بهانه... باز باران با ترانه... تنگ گوهرهای باران... تنگ یاران... بازباران با ترانه... با یه حس عاشقانه... می زند بر پشت شیشه... باز می گوید منم دلتنگ بودن... غمزده از درد دوری... باز می گویم خیال است... وای این رویا محال است... نمی دانم چه می گویم... دلم درگیرودار مرگ یك رویای كوچك... بیقرارازعشق چون دنیای پاك و ناز كودك... بازهم من... بازهم عشق... بازهم تو... بازهم ترس نبودن... بازهم اندوه دوری... بازهم ذكر خداوندی كه می خواند به این عشق... وای باران... بازهم من... این منم درگیر بودن... بازهم تو... این تویی دنیایی ازشبهای بی من... وای باران... بی قرارم! بی قرارازدرد بودن... بی قرار از دوری تو... بی قرار با تو بودن... وای باران... توهمانی... یك زمانی... دور یا نزدیك نزدیك... این توبودی كه مرا بر قله رویا نشاندی... بغض كردی... دورماندی... وای باران... این منم دلتنگ بودن... خسته از با تونبودن... خسته از تكرار عشقی، كه پر از ناباوریهاست... وای باران این تویی سرشار ازعطرغروری سردو سنگین... سهم من شبهای غمگین... وای باران... انتظارم از تو اینست : عشق... آن عشقی كه گفتی روزگارما ازآن است... استواراست وگران است... عشق... عشقی كه پراز عطرنفس های تودر گوشه وكنار است... عشق... عشقی كه پراز یزدان یكتاست... پراز ایمان، پراز دوری زشیطان... وای باران... من دلم دلتنگ بارش... تودلت غرق نوازش... دور از اندوه خواهش... باز باران... با ترانه... با یه حس عاشقانه... با صدایی عارفانه... با نگاهی صادقانه... من نگاهم منتظربا هربهانه! دوستای خوبم سلام...نوشتنم بی دلیل نبود...اول اینكه دلم از نبودن باران گرفته بود و رؤیای مرگ تنها همراه من كه غم منو تحمل می كنه... البته یكیم كه انگیزه نوشتن در من ایجاد كرد حرف های علیرضا عزیزم بود...من تازه اومدم خونه، دیشب از ساعت 3 با علیرضا و مرتضی رفتم رصد جریان همون قضیه علمی، بازم یخ زدم دما 10- بود اما خوب بود حالا اگه شد بعدها در این رمینه صحبت می کنم، این اولین شعری بود كه ازخودم گفته بودم...امیدوارم خیلی بد نبوده باشه... ممنونم از همه دوستای خوبم و ازكسایی كه قصه هاوغصه های رؤیای مرگ من رو دنبال می كنند... saDra ای تو... درساکت این شب با یادی ازاین شعرمرا یاد کن ... ای تو... پروازکن بردشت ها...لانه ای هست آنجا...ومن درانتظار ... ای عشق! مرا نفس تنگ است...دیده پرازاشک!زمن یادکن ... ای عشق! بگذرازهربندی که راه مراازتو جدا کرد ... ای ناز...! صدچهره ازیک حرفی نگاه کن!می گرید این چشم ازبرای تو... تو آن عشقی که می جوید ... توآن شعری که می خواند ... توآن نوری برشب های من... بتاب براین قلب سرد ... تقدیم به او که این حس را دراین شعر به من بخشید. بی آنکه خودش بداند ...! یادمان نرود که یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار ... ویادمان بماندکه دوست داشتن ماندنی است حتی با سکوت ... من به دنبال آرامش می گردم...خسته ام.خسته شده ام...خسته ام کردند...کسی منزلگاه آرامش رامی شناسد؟راه خانه ی آ رامش وسکوت را هرکه می شناسد به من نشان دهد...خیال می کردم آرامش دردوست داشتن باران ودر قلب باران بودن است...اماآنجا نبودومن از این شکست خسته ام...به دنبال منزلگاه آرامش می گردم تا خستگی ام را درکنم.کسی هست که راه خانه اش رابداند؟؟؟ saDra تو می آیی... تو می آیی یقین دارم که می آیی زمانی که مرا دربستر سردی میان خاک بگذارند تو می آیی یقین دارم که می آیی پشیمان هم... دو دستت التماس امیز می آید به سوی من... ولی پرمی شود ازهیچ دستی دست گرمت را نمی گیرد...صدایت در گلو بشکسته وآلوده با گریه به فریادی مرابانام می خواند ومی گوید که اینک من سرم بشکن دلم را زیرپا له کن ولی برگرد... همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها دورنگی ها جدایی ها به روی صورتم بشکن مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم! ولی چشمان پرمهری دگربرچهره ی مهتاب مانندت نمی ماند لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت رانمی خواند دگرآن سینه ی پرمهرآن سد قوی دل نیست که سربرروی آن بگذاری ودرد درون گویی... دودست کوچکم باپنجه های گرم ولغزنده میان زلف های نرم توبازی نمی گیرد...پریشانش نمی سازد...هزاران باره هستی را به پای تونمی بازد... مرد کوچک چه خا موش است... تو می آیی زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد...هراسان هر کجا هرگوشه ای برق نگاهت را نمی پاید...مبادا برنگاه دیگری افتد... دو چشم من ترا دیگرنمی خواند به شوقی دلکش وشیرین وتوهرچند بار دیگری درچشمهایت جستجو باشد، سراب آرزو باشد ولب هایت، لبان گرم وتبدارت، کتاب روشنی ازبهرعمری گفتگو باشدوعطرصدهزاران بوسه ی شیرین دوباره روی آن لغزذ، محالست اینکه بتوانی برآن چشمان خوابیده، دوباره رنگ عشق وآرزو ریزی، نگاهت را به گرمی برنگاه من بیاویزی، به لبهایم کلام شوق بنشانی...چون من مرده ام...تو می آیی... محالست اینکه بتوانی دوباره قلب ارام مرا، قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی، برنجانی، محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی، تو می آیی یقین دارم، ولی افسوس آن پیکرکه چون نیلوفری افتاده برخاک است، دگر با شوق روی شانه هایت سرنمی آرد، به دیواربلند پیکرگرمت نمی پیچد، جدا ازتکیه گاهش درپناه خاک می ماند ودرآغوش سرد گورمی پوسد وگیسوی سیاهش حلقه حلقه برسپیدی های آن زیبا لباس آخرینش، نرم می لغزد، جداازدستهای گرم وزیبا ونجیب تو... دگرآن دستها هرگزبرآن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد، دلی آنجا نمی بازد، تو می آیی یقین دارم که می آیی... تو با عشق ومحبت باز می آیی، ولی افسوس... آن گرما به جانم درنمی گیرد، به جسم سرد وخاموشم دگرهستی نمی بخشد... یقین دارم که می آیی ... بیا ای آنکه نبض هستی ام دردستهایت بود، دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود… بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود، تماما معبری بودند تا نقش تورا همچون گل سرخی، به گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند... یقین دارم که می آیی...بیا تا آخرین دم هم، قدم های تو بالای سرم باشد، نگاهت غرق دراشک پشیمانی بروی پیکرم باشد...دلت را جا گذاری شاید آنجا تا که سنگ بسترم باشد...
یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم
مردهام، دارم خوراکِ جانورها می شوم
بیخیال از رنجِ فریادم تردّد می کنند
باعث لبخندِ تلخ ِ رهگذرها می شوم
با زبان لال ِ خود حس می کنم این روزها
همنشین و همکلام ِ کور و کرها می شوم
هیچ کس دیگر کنارم نیست ، می ترسم از این
این که دارم مثل مفقودالاثرها می شوم
.
.
.
میکُشم خود را و سرفصل ِ خبرها می شوم!
هیچ کس ؟
هیچ کس واژه ی بزرگی هست
واقعا هیچ کس در کنارم نیست ؟![]()
چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این قلبی را که شکستی و رفتی بنویسم اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده. قلبی که یک عالمه درد دارد، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است. امروز مناسبت خوبی بود برا نوشتن...
از آن لحظه... در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.
نمی توانستم, از او که مدتها همدلم و همزبانم بود جدا شوم، اما تو ... و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود. یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم. تو چرا با من آغاز کردی!!!...
مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود! گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی، از ته دل دوست داشت. اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمانم چشمانم دوباره ابری شده و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد! اما من مینویسم. مینویسم که یک قلب را شکستی، و زندگی ام را تباه کردی.کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم، کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم. نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم. می خواستم عاشقترین باشم، برای تو بهترین باشم، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم. آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکرد، همه به من میگفتند ((دیوانه)). آری من دیوانه بودم، یک دیوانه ساده دل.دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست .این را بدان نه تو را نفرین کردم، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم. این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ، راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم. خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم. دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.
و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .
هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.
بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.
انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ، دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.
خواستم بنویسم که خیلی ...
saDra
![]()
![]()
یاد پارسال بودم که همچین شبی بیرون بودم دنبال کادو تولد برا بابام آخه بابام روزه ولنتاین به دنیا اومده، شهر پر پلیس و الله اکبر بود... چی بگم... خنده داره... خیلی زود میگذره اما بازم هیچ فرقی نمیکنه... این فقط عمرمونه که میگذره بدون تغییری بدون اتفاق جدیدی... افتادیم تو لوپ همینطوری دور خودمون میچرخیم یه سیکل کاملا بسته و بیهوده...که خیلی از مردم براشون این کار عادی شده و اصلا براشون مهم نیست چی شد چطور شد کی به کیه چی به چیه، آدما بی تفاوت شدن نسبت به همه چیز، نسبت به اتفاقات دورو برشون. کاریم نمیشه کرد هر کسی باید فقط به فکر خودشو افراد نزدیک خودش باشه. هدف خاصی از نوشتن نداشتمو ندارم فقط می خواستم یه دردو دل کوچولو با رویای مرگ بکنم که همین بسه احتیاج به گفتن نیست اون خودش میدونه... چه جالب داره بارون میاد اینجا بگذریم... که این نیز بگذرد.
كاردیگه
ای نیست... بغضی هست، قهقه ای نیست... اشكی هست، لبخندی نیست... گریه ای
هست، خنده ای نیست... غمی هست، شادی ای نیست... داغی هست، مرهمی نیست... بنبستی
هست، راه فراری نیست... اندوهی هست، پایانی نیست... دلتنگی هست، دیداری
نیست... دوری وجدایی هست، احساس پایداری نیست... تنهایی هست، همراهی
نیست... پاییزوخزانی هست، بهاری نیست...
saDra
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن که سگ من نبود. ساده است ستایش گلی، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد. ساده است بهره جویی از انسانی، دوست داشتنش بیاحساس عشقی، او را به حال خود نهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش. ساده است لغزشهای خود را نشناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم. ساده است که چگونه میروی، باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم.
اولین بار که شنیدم فکر کردم خیلی خوب فهمیدمش، زمان زیادی نگذشت، دوباره شنیدمش ...
![]()
![]()
با تمام این بدیها و سختی هایی که کشیدم نمیدانم چرا جرأت کندن و رفتن را نداشتم.بدجوری عادت شده بودی. یه عادت قدیمی مثل نفس کشیدن
اینقدر امروز دلم پر است که حتی جای سوزن انداختن هم توش نیست. نمیدانم کجای کار اشتباه بود که حالا همه چیز اشتباه از کار در آمده؟ من گناهی ندارم، گناه این عشق از من نیست. از تو هم نیست. ولی تو اینقدر جرات نداشتی که حتی فکر کنی شاید تو هم اشتباهی کرده باشی.ولی این هم رسمش نبود که اینجوری ... دیگر مغزم کار نمیکند، آخه دو سال پیش از کار انداختمش تا قلبم فرمانروایی کند. حالا هم که قلبم شکسته مغزم حاضر نمیشه کمکم کنه. حسابی تنها شدم. میگی منو میفهمی. ولی هیچوقت نخواستی بدانی توی دلم چی میگذرد! نخواستی بدانی حرف دل من چیه؟ خیلی سخته ... خیلی سخته رنج کشیدن از چیزی عادتت بشه....
saDra![]()
خیلی از آدما میگن كه عاشقن و میدونن عشق چیه!!!
من میگم اونا نه عاشقن، نه میدونن عشق چیه. اصلا نمیدونن عشق یعنی چی؟؟؟ ولی من میدونم عشق چیه و چه دردی داره!!! وقتی نمیدونی چته، وقتی بلاتکلیفی، وقتی حالت بده و می خوای با یكی حرف بزنی، ولی نمیدونی به كی و واسه چی، وقتی بغض تو گلوته، وقتی نگات حراسونه، اون موقع تو عاشقی ...مثل الان من. عاشقی و عشق تعریف خاصی ندارن، به دوست داشتن هم ربطی نداره، مثل كمبود توی بدن، مثل جای خالی تو زندگیت میمونه، قشنگه ولی خیلی درد داره. دوست داری فریاد بزنی تا خالی بشی، از خدا گِله داری، از زندگی گِله داری، از پدر و مادرت گِله داری از همه، كه چرا كسی تو رو درك نمی كنه، حتی از عشقت گله می كنی ولی خیلی كمتر از بقیه. ولی فرداش از همون خدایی كه داد زدی سرش كمك می خوای از زندگی و پدر و مادرت، از آسمون و زمین كمك می خوای. هزار بار تو ذهنت با معشوقت حرف میزنی، هزار تا راهو واسه ارتباط با اون امتحان میكنی، ولی زمان عمل میرسه مثل كف دست صافِ، صاف میشی، خالی تر از خالی. از تو دوست و فامیل، یكی دوتا سنگ صبور پیدا میكنی، كه كار زیادی به غیر از دلداری و راهنمائی نمیتونن بكنن؛ ولی بعضی اوقات حرفای جالبی واسه گفتن دارن. دوست داشتن تو دنیای عشق خیلی با این دنیا فرق داره، خیلی ...»»» حالا قصه، قصه ی تو و منه، قصه ی منی كه از دوست داشتن و عاشق، یک نامرد شدن دارم میسوزم. چه شبی بود!!!...بگذریم... اما خیلی راحت منو گذاشت کنار با جایگزین کردن یکی دیگه، اما تونست ...آه ...آه خدا...دلگیرم ...
به خدا تموم عالم رو بگردی میدونم هیچکسی به قد من غم توی قلبش نداره.
saDra![]()
ای تو... با چهره ی غمگین ازشکست یک عشق مرادرک کن ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب![]()
![]()
سلام صبح بخیر امروز هوا ابریه آسمون دلش گرفته مثل دل من دیشبم نزدیک 2 ساعت بیشتر نخوابیدم که همش کابوس بود.
دیشب کلی فکر کردم سعی کردم بلند بشم رفتم بیرون یکم شام خوردم از نخوردن که بهتر، دوش گرفتم، کل لباس های امروز رو عوض کردم اما الان دوباره داغونم، اعصابم له شده است انگار همین الان دعوا کردم...
نمیخوام داد بزنم. نمیخوام شلوغ کنم. نمیخوام...فقط میخوام حرف دلم رو با لهجه ی دلم بگم::: """"آخه ... من که قلبم و عشقم رو صادقانه گذاشته بودم کف دستم یعنی بهت اعتماد داشتم لعنتی، واسه چی قلب پراز عشقم رو برداشتی و زیر پاهات له کردی؟؟؟؟ تو آدم نیستی؟؟؟... تو وجدان نداری؟؟؟... تو دل نداری؟؟؟... تو عشق سرت نمیشه؟؟؟... ![]()
![]()
سلام دیشب حالم خیلی خراب بود نتوتستم از روی تختم بلند بشم که برم دوش بگیرم...
نمیدونم چرا دوست دارم بنویسم؟آخه هیچی به ذهنم نمیاد.
اما دلم گرفته.حال خودم رو نمیفهمم. نمیدونم خوابم یا بیدار؟ دلم واسه خیلیا تنگ شده!واسه بابام ... مامانم ... باران و ... میخوام با یکی حرف بزننم. ولی با کی؟ احساس میکنم تنهاترین آدم تو دنیا هستم. آره درسته. کسی من رو دوست نداره. همه ی دوستت دارم هاشون الکیه. از همه بدم میاد. از خودم. از ... . نمیدونم چرا همه ی بدبختیا رو من باید تحمل کنم. گاهی با خودم میگم ::: حالا که خدا من رو از این دنیا راحت نمیکنه...خودم این کار رو میکنم. ولی باز افکار مزخرف نمیذارن که این کار رو انجام بدم. از تنهایی بیزار شدم. ( تنهایی واژه ایست که برای خیلیا بیمعناست ولی برای افرادی که شرایط من رو دارن با معنی ترین واژه است ) میخوام بخوابم ولی از فکر نمیتونم. میخوام بیدار باشم ولی از فکر نمیتونم. چه کار کنم؟؟؟؟ ![]()
![]()
بیم آن نداشتم که روزی آسمان ترا از من بگیرد بیم آن داشتم که تو روزی خود را از من بگیری بیم آن داشتم که شب در وجود تو طوفان کند خورشید مهر ترا پنهان کند و درخت امیدی را که من در تو کاشتم بر اندازد
من میترسیدم و تو خود را از من گرفتی!!!باز هم یک صفحه باز سفید جلوی روم که بی صبرانه اصرار میکند سیاهش کنم. باز هم خاطره هایی که گستاخانه مجبورم میکنند به تو فکر کنم باز هم روز هایی که بی اراده من و تو بی سلامی میآیند و بی بدرودی میروند باز هم منو یک دنیا آرزوی کمرنگ. باز هم من و یاد تو و خیال تو، باز هم حرفهای همیشگی، ماه و زمین و خورشید و ستاره ها و در آخر باز هم زندگی! زندگی! زندگی من بی تو و تو بی من. ولی واقعاً چه فرقی میکند با هم باشیم یا نباشیم. نگاه کن آب از آب تکان نخورده. نگاه کن هنوز آدمها عاشق میشوند، نگاه کن هنوز هنوز همه چیز همانطوری که بوده هست. یک روز فکر میکردیم دنیا دگرگون میشه. ولی نگاه کن دنیا ذره ای از جای خودش تکان نخورده... این حرفها و گفتن این چیز ها چه فرقی به حال من میکند. اصلأ نمیخواهم هم فرقی بکند. موضوع اصلی اینجاست که من خودم نمیخواهم اون خاطره ها از بین بره. هرچند که دیگه حالا نه حرفها و گریه ها من دینی به گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار دلتنگی های منی. هرچند دیگه برای ریختن اشکی و گفتن حرفی خیلی دیر شده. ولی هنوزم که هنوزه از دیدنت توی خیابان خیس خوابهایم خوشحال میشم... هنوز هم یاد تو باران عادت زندگی من است. هنوز هم سکوت کردن و حرف دل را توی سینه کشتن رسم من است. ولی خودت هم خوب میدانی که سکوت من نشانه این نیست که هیچ حرفی برای گفتن ندارم ... یادته همیشه بهم میگفتی اندازه دنیا دوستم داری، بعد هم ازم میپرسیدی تو چی؟ دوستم داری؟و من مثل همیشه سکوت میکردم وبعد چند ثانیه می گفتم یکی... دلم میخواست در مقابل دوستت دارم گفتنهات سکوت کنم. ولی تو نمیذاشتی و هیچوقت هم نفهمیدی وقتی بهت نمیگم دوستت دارم یعنی خیلی دوستت دارم... روزی که بی رحمانه شیشه دلم را شکستی باران یادته؟ نمیدانم چه فکری کردی که ... تو از خودت و کارهایت خسته شدی و من را، آرزوهام را، همه و همه را با یک کار شکستی. فکر میکردم راست میگی و فراموش کردن تو به راحتی کلمه هایی است که از دهنت بیرون میآد، فکر کردم شاید واقعاً به قول تو اگر سرم به کار خودم گرم باشه تا چند روز دیگر حتماً از یاد میبرمت. ولی الان دو هفته گذشته و من هنوز به یاد تو و خاطره هامون مینویسم. هرچند نمیخواهم اون خاطره ها دوباره تکرار بشوند... من میترسم از همه چیز هایی که یک جوری قشنگ و دلپذیر هستند میترسم چون میدانم و یقین دارم که دوام چندانی ندارند. عشق را با تو تجربه کرده بودم ولی یک جای کار ایراد داشت که امروز اینچنین به زمین میخورم و راحت به اسم هر چه عشق است تف میاندازم که اینچنین مغلوب و دلشکسته ام میکند.
صدرا![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
